مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
281
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
با اين دخترك بكجا برم و ايشان را چگونه غارت كنم ؟ القصه ، عجوز روان شد و زن امير حسن بر اثر او و بازرگانزاده از پى آن زن همىرفتند . تا اينكه عجوز بدكان صباغى برسيد كه حاج محمد نام داشت و آن صباغ ، پسران و دختران دوست ميداشت . ديد كه عجوزى ميآيد و بر اثر او دخترى و پسرى همىآيند . پس عجوز در نزد او بنشست و او را سلام داد و به او گفت : حاجى محمد صباغ توئى ؟ گفت : آرى . چه ميخواهى ؟ عجوز گفت : اين دختر نكوروى با اين پسر قمرمنظر ، پسر و دختر من هستند . من ايشان را تربيت كردهام و مالى بسيار برايشان صرف نمودهام . و مرا خانهاى هست بزرگ . اكنون آن خانه شكست يافته . مهندس با من گفته است كه در جاى ديگر بنشين و اين خانه تعمير كن . من بجستجوى خانه بيرون آمدم . اهل خبر ، مرا بسوى تو دلالت كردند . قصد من اينست كه پسر و دختر مرا در خانهء خود جاى دهى . صباغ با خود گفت : زهى بخت سازگار كه اين هردو نعمت را به من راهنمائى كرد . و بعجوزه گفت : راست گفتهاند . مرا خانهاى هست . و لكن آن خانه مرا در كار است . عجوز گفت : اى فرزند ، من بيش از يك ماه در خانهء تو نخواهم بود و اگر ترا مهمانى رسد ، من بضيافت ايشان قيام كنم . درحال ، صباغ ، كليد خانه بدرآورده ، بعجوزه داد . عجوزه ، كليد گرفته ، روان شد . و زن امير حسن با بازرگانزاده بر اثر او همىرفتند تا بكوچه برسيدند . عجوز ، در خانه بگشود و خود به خانه اندر شد . و زن امير حسن نيز از پى او به خانه درآمد . عجوز به او گفت : اى دختر ، اين خانه ، خانهء شيخ ابو الحملات و محل برآمدن حاجات است . و به او گفت : بغرفه اندر شو و چادر بيك سو نه تا من بنزد تو آيم . دختر بغرفه درآمد و بنشست . آنگاه بازرگانزاده برسيد . عجوز پيش رفته ، به او گفت كه : در ساحت خانه بنشين تا دختر خود بياورم و به تو بنمايم . پسر در ساحت خانه بنشست . و عجوز نزد دختر شد و به او گفت : اى دخترك ، همىخواهم كه شيخ ابو الحملات را پيش از آنكه زائران هجوم آورند ، زيارت كنى . و لكن اى دختر بر تو بيمى دارم . زن امير حسن گفت : بيم تو بر من از بهر